بگذار مجالی بیابم برای خوشآمد گویی به این عشق که سرزده از راه رسیده است .
بگذار مجالی بیابم تا فریاد آرم چهره ای را که بر می آید از میان درختان فراموشکاری.
مجالی به من بده برای گریختن از این عشق که خونم را می ایستاند .
بگذار مجالی بیابم برای درک نامت ، نامم ، و جایی که زاده شدم . بگذار مجالی بیابم برای دانستن جایی که می میرم و دیگر بار جان خواهم یافت چونان چکاوکی در چشمهای تو !
بگذار مجالی بیابم برای خوانش جمهوری بادها و امواج برای آموختن نقشه های پایابها .
**** زن ! زنی که بذر فلفل و انار را انبار کرده ایدراندرون آینده ! کشوری به من بده تا همه کشورها را از یادم ببرد و مجالی به من بده تا بگریزماز این رخسار اندلسی این صدای آندلسی این مرگ آندلسی که از تمام جهات می آیند.
بگذار مجالی بیابم برای پیشبینی وقوع سیل !
**** ای زن! کتابت شدهء کتابهای جادو ! پیش از آمدن ات دنیا نثر بود. اکنون اما شعر به دنیا آمده است .
مجالی به من بده تا بگیرم کره اسبی را که می تازد به سوی من : سینه ات ! خال بالای خطی ! سینه ای بدوی ، خوشایند چون دانه های هل ، چون قهوه دم کرده بر خاکستر داغ ؛ قالب اش باستانی چون سکه شامی چون معابد مصری !
**** بگذار بختی بیابم برای برگرفتن آن ماهی که زیر آبها شنا می کند .
**** بر روی فرش پاهات تجسم و ساختار شعر اند !
****
بگذار بختی بیابم تا دریابم مرز ایمان ِعشق را با کفر !
فرصتی به من بده تا متقاعد شوم ستاره ای را دیده ام و سخن گفته ام با قدیسین .
**** زن ! زنی که رانهاش نخلی بیابانی ست که فرومی بارد خرماهایی زرین ! سینه هات به هفت زبان سخن می گویند و من ناگزیر بودماز گوش سپاری بر تمامی شان .
اقبالی به من بده تا بگریزم از این طوفان ، این عشق ِروبنده ، این هوای زمستانی ؛ و واداشته شدن به کفرگویی و خلیدن به بشرهء اشیاء !
اقبالی به من بده تا کسی باشم که قدم می زند بر آب !
+
نوشته شده در 86/10/12ساعت 10:33 توسط مرغ مهاجر
|
دوست دارم تا بی نهایت .............
بیشتر از
آنچه كه تصور میكنی دوستت دارم و
بیشتر از
آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی
جز
تاریكی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونكه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،
دوستت
دارم چونكه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است كه تا آخرین لحظه زندگی ام در كنارتو باشم
و جز این
از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است
از طرف
من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب كوچك را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونكه تنها تو هستی كه
معنای
واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو كسی برای من دوست داشتنی نیست و
به جز تو
كسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا كه هستی بدان كه در این دنیای بزرگ
كسی هست
كه عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا كه هستی بدان كه من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و
در آغوش
خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،
پر از
لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یك سو ،
و من و
تو نیز یك سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا
تو را
عبادت میكنم!
عزیزم
بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،
و تنهاتر
از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا كه
می نگرم
تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،
آنقدر
دوستت دارم كه دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشكهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون كه در میان اینهمه عاشقان تو
توانستی
بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون كه این قلب كوچك و پر از عشق مرا
در قلبت
طلسم كرده ای و نگذاشتی هیچ كس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،
با اراده
و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم كه
دوستت
دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و
به من
بنگرند و شرمنده شوند!
**ارسالی ازنرگس خانوم**
+
نوشته شده در 86/10/12ساعت 10:13 توسط مرغ مهاجر
|
+
نوشته شده در 86/10/10ساعت 15:26 توسط مرغ مهاجر
|
ویترین عشق ...
هيچگاه
ويترينی نداشتهام٬ تا دلم
را در آن به نمايش بگذارم. در قامت
يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم. از اين
روست که تمام خيابانهای شهر٬ عشق مرا
میشناسند
تو را در
ميان کوچهها فرياد کردم. دستمال
کثيفم به کنج خاطرهها خزيده٬ و چرخ
دستیام٬ با
نقشهايی از گل بابونه تمام
زندگيم بود
تو را
برای کودکان بیکس فرياد کردم. روزهای
جمعه به جای يکشنبهها٬ و شبها
به سمت بالای شهر
شب و روز
در تلاش بودم٬ تا انگار
عشقِ دربندمان را رها سازم. افسوس
... دو مامور ضبط کردند بساطم را با آخرين
قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی ...
حال٬ در قامت يک ديوانه
دوستت میدارم و تمام
ديوانههای شهر عشق مرا
میشناسند
+
نوشته شده در 86/10/10ساعت 12:41 توسط مرغ مهاجر
|
دوست یعنی....
عشق و شور و اعتبار
کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست
بر نارفیقان شرم باد
+
نوشته شده در 86/10/10ساعت 12:21 توسط مرغ مهاجر
|
طلب عشق
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم " گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم " باشد اگر شاخه گلی را چیدیم " وقت پرپر شدنش ،سازو نوایی نکنیم" یادمانباشد اگر خاطرمان تنها ماند " طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم "
+
نوشته شده در 86/10/07ساعت 21:47 توسط مرغ مهاجر
|
تا که بودیم .....
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی هم نفسی تا که رفتیم همگی یار شدند تا که مردیم همه بیدار شدند قدر آیینه بدانید که هست نه در آن لحظه که افتاد و شکست..........